حسن بن حسين شيعى سبزوارى

45

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي )

ايشان پرسيدند . همه گفتند : ما ديديم [ و با وجود اين ايمان نياوردند . صدق رسول اللّه ؛ شعر : موسى ز معجز يد بيضا فرا نمود * شق زد انگشت تو قرص ماهتاب را ] « 1 » معجزهء ديگر : روايت است از جابر بن عبد اللّه كه گفت : روزى با رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - در سفرى بوديم . در وادى فراخ فرود آمديم . آن حضرت به قضاى حاجت رفت و من ابريق آب از عقب وى ببردم . آن حضرت بنگريست و چيزى نديد كه بر آن پوشيده شود . بر كنار وادى دو درخت بود از يكديگر دور . رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - به نزديك درخت شد و شاخ از آن بگرفت و فرمود : منقاد شو و درخت به فرمان خداى تعالى منقاد شد چنان كه اشترى كه مهارش مىكشند ، از پس وى مىرفت . آنگه به نزديك ديگر درخت آمد و شاخى از آن بگرفت و فرمود : منقاد شو . آن [ 15 - پ ] درخت از پس آن حضرت به رفتن آمد تا هر دو درخت به يكديگر رسيدند . فرمود كه به هم پيونديد . به فرمان خداى تعالى به هم التيام كردند . جابر گفت : من بنشستم تا كه آن حضرت از پس درختان بيرون آمد و اشارت كرد . هر يك به جاى خود رويد . هر يكى با جاى خود شدند [ و راست بايستادند . ] « 2 » . پس فرمود : يا جابر ؛ مقام من ديدى ؟ گفتم : نعم ، يا رسول اللّه . فرمود : برو و از هر درختى ، شاخى ببر و بيار . چنان كردم . گفت : چون بر دو گور گذر كردم كه اهل آن را عذاب مىكردند ، خواستم كه به شفاعت من ايشان را آسايشى دهند تا آن شاخها تر بود ، فرمود تا به گورهاشان فرو [ زدند كه از عذاب رهيدند . ] « 3 » معجزهء ديگر : هم جابر - رحمه اللّه - گفت كه در راه برفتيم . چون به لشكرى رسيديم ، حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرمود كه آب طلب كن تا وضو كنم . آب طلب كردم ، نيافتم . مردى بود انصارى « 4 » كه از براى رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - آب ازو طلب كردندى . آن حضرت فرمود : پيش وى رو تا آب

--> ( 1 ) . ق : ندارد . ( 2 ) . م : ندارد . ( 3 ) . ق : روند . ر . ك : مناقب آل ابى طالب ، ج 1 ، ص 134 ( با تفاوت ) . ( 4 ) . م : ندارد .